X
تبلیغات
رسم دوستی

رسم دوستی

شعر ها و دلنوشته های کوچه خاطرات

گشته ام
گشته ام دنبال تو

در عبور گذر مرز جدايي

بارکشي بودم با غم همانند غروب

خاموش شدم با هر چراغ سر راهي

بر سر جاده تو چه عذاب ها که کشيدم

براي ديدن تو چه چيزهايي که نديدم

خسته تر از او منم که کشيدم زجريي

تو نديدي نشنيدي که خاموش شدم من

پس دگر  : چه توانيست مرا از اين را بلند

پاييزه :پاييز اوريون منو تو خسته و گريون

تو سر گذشت من نبود اين رنگي

عمري گذشت از تنم نرفت اين خستگي

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 12:57  توسط حمید  | 

نميداتستيم

اسمان جای عجیبیست نمی دانستیم      عاشقی کار غریبیست نمی دانستیم .
عمر مدیون نفس نیست نمی دانستیم      عشق کار همه کس نیست نمی دانستیم
+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1390ساعت 8:8  توسط حمید  | 

عشق

  عشق ما چون شمع سوخت 

 چون طعم بی وفایی چشید

 ضجه زدو ناله کرد

گریه اشو کسی ندید

تو چشماش اشک شد آرزوهاش

چون عذاب انتظاری را کشید

آه کشیدو بی صدا شکست

چون مرغ عشق پرکشیدو پرید

دیگه شد تنهای تنها

چون قصه اش به پایان رسید

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 0:17  توسط حمید  | 

از آن عشق

باز من تنهاترین تنها شدم

با غم و اندوه خود پنهان شدم

سوختم در خلوتم با عشق خود

دردودل کردم با خود و خدای خود

گله کردم از سرنوشت و آشنایی

از آن عشق و از آن درد جدایی

آرزو کردم که تو خوشبخت باشی

هر دم از زندگی خوشحال باشی

تو برو با عشق خود دلشاد باش

از غم و اندوه من آزاد باش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 0:1  توسط حمید  | 

این روزا

 


این روزا دوره ازم غصه و ماتم

این روزا خوشم از اینکه من باهاتم

دیگه هیچ چیزی تو دنیا کم ندارم

این روزا خوشم که رویای شباتم


شب و روز به فکر این بودم که تنهام نذاری

منو بی کس توی این شهر ، با غم هام نذاری


بی تو من ، سخته برام نفس کشیدن

به تو فکر کردن و چشماتو ندیدن


بی تو هیچم ، با تو هر لحظه دلم آرومه

وقتی نیستی دل تنهام به غمت محکومه


نمی خواستم که وجودم به تو وابسته بشه

اما انگار دل من ، محاله که خسته بشه


نتونستم تو نبودت با خودم کنار بیام

انگاری فقط تو بودی مرهم دل تنگیام


نازنین ، بدون تو حال و هوام بارونیه

بهترین ، اگر نباشی قلب من زندونیه


این روزا دیگه نمی مونم به در چشم انتظار

این روزا دیگه نمی شینه رو دل ، گرد و غبار

دیگه هیچ چیزی تو دنیا نمی خوام

این روزا از بی کسیم دیگه نمونده یادگار

+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 0:43  توسط حمید  | 

احساس

آمد آن احساس ها را پس گرفت         از غزل ها لفظ "ما" را پس گرفت

در دلم احساس مجنون زنده است        یادش آمد...ادّعا را پس گرفت

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 9:13  توسط حمید  | 

باتو

بدان ای مهربانم با تو باشم

اگرچه لحظه ها دور از تو باشم

تودرقلبی فراموشی نباشد

همیشه زنده تر از قبل باشد

تا آخرش هستم منتظر تحقق تمام عهد و پیمان ها تنها به دو دلیل جدایی امکان پذیر خواهد بود و آن دو : ۱- مرگ ۲- خواست تو با این دو تا جدایی امکان داره .

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 8:53  توسط حمید  | 

تب عشق

                                          میدانم از تب  عشق ویرانه ای

                                          برشمع عشق و صفا پروانه ای

                                          دور آن عشق بگرد و شاد باش

                                          مگذار جدایتان کند بیگانه ای

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 20:1  توسط حمید  | 

راه علاج

ای عاشق دلشکسته دیوانگی راه علاج است

برآن دل که اندوه و غمش  بی کران است

جستجو مکن مرحمی بر دل خود

فقط دیوانگی راه علاج است

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 19:57  توسط حمید  | 

شادباش

شادباش ای دیوانه که دیوانه ای

با دل و رویای خود بیگانه ای

نمی دانی عشق چیست

نمی دانی شکستن را

چون که تو دیوانه و دیوانه ای

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 19:53  توسط حمید  | 

دیوانه

خندیدم گفتند دیوانه  است

گریه کردم گفتند دیوانه است

چه کنم خدا در این دنیا

مگر دیوانه شدن جرم است

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 19:51  توسط حمید  | 

امروز دعایت کردم

امروز دعایت کردم

و می دانم که خداوند دعایم را مستجاب کرد

پاسخ خدا را در دلم احساس کردم

هرچند صدایی نشنیدم

من از او ثروت و شهرت نخواستم

میدانم که تو اینها را نمیخواهی

ازاو خواستم گنجهایی بفرستد

بسیار پایداروماندنی

از او خواستم پیوسته در کنار تو باشد

در آغاز هر روز جدید

از او خواستم به تو سلامتی و برکت عطا کند

و دوستانی که درراه زندگی همراهی ات کند

از او برایت سعادت خواستم

در همه چیزهای بزرگ و کوچک

ولی اینها همه به خاطر عشق عظیم خودش بود

که توانستم برایت دعاکنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 22:24  توسط حمید  | 

جدایی

گفتم که چرا رفتی و تدبیر نه این بود

گفتا چه توان کرد که تقدیر چنین بود

گفتم که نه وقت سفرت بود چنین روز

گفتا که مگو مصلحت حق در این بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 0:40  توسط حمید  | 

حرف دل

نوشتم  تا بدانی حرف دل را

بدانی حرف این شخص خجل را

بدانی در سرایت شاد بودم

برایت از دل و از جان سرودم

تو گر یادم کنی یادم  بمانی

مگر روزی  بمیرم تا نمانی 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 0:3  توسط حمید  | 

.......

  • امید دیدار تو مرا عذاب می دهد
  • دیدن چشمان تو مرا بی تاب کرده است
  • چه کنم در تنهایی چه کنم در ظلمت
  • کجایی ای صبح بهاری  من
  • ................................................
  • ای شبرو کوچه خاطرات
  • تازه کن زخم دل مرا
  • نمی خواهم به یاد آورم
  • آن سوز و گداز
  • آن عشق
  • آن خزان را
  • که پس از رفتنش
  • وجودم را فرا گرفت
  • .................................................
  • نمی دانم از کجا آغاز بکنم
  • نوشتن از تو سخت است
  • نوشتن از  آن عشقی که
  • هیچ وقت به زبان نیاورد م
  • و د ر خلوت سوختم
  • ...................................................
  • امشب ز گفتن شعر د  ل بی قراری می کند
  • گفتن از آمدن و رفتن ها
  • گفتن از نابرادری ها
  • گفتن از پنهان ترین راز ها
  • ..................................................
  • سکوت قلبت را احساس می کنم
  • هنگامی که از آن عشق سخن می گویی
  • از آن عشقی که نمی دانم چه به سرشتش آمده
  • ..................................................
  • ای دل تنها بسوز در میان آتش عشقت
  • در میان آتشی که در وجودت پنهان است
  • در میان غم و اندوهی که تا زنده ای با توست بسوز
  •  
+ نوشته شده در  جمعه هفدهم دی 1389ساعت 10:23  توسط حمید  | 

چه بنويسم..

برایت چه بنویسم که از آن روز در آتشم چرا آنگونه گفتی اگر بدانی یکی هست که برای شادی ات کار میکند آیا باز هم اینگونه از یاس می گویی اگر بدانی قلبی برایت می تپد چه ؟!اگر بدانی برایت دعا میکند که سلامت یاشی باز هم اینگونه نیزه به قلبش می زنی و می گویی خداحافظ از دنیا سیرم؟ اگر بدانی که امید را برای شادیت می خواهد و تمام سعی اش خوشبخت بودنت است چه دیگر اینگونه نگو خدایی هست که جبران تمام نداشته هاست و کسی که هر لحظه به یادت است پس غم مخور  

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 12:44  توسط حمید  | 

ماه من

ماه من ، غصه چرا ؟!
آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !
یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت ،
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !
ماه من غصه چرا !؟!
تو مرا داری و من
هر شب و روز ،
آرزویم ، همه خوشبختی توست !
ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن
کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند …
ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید
یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،
با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن
وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !
او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید
نشانم می داد …
او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،
غرق شادی باشد ….
ماه من !
غصه اگر هست ! بگو تا باشد !
معنی خوشبختی ،
بودن اندوه است …!
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند
همه را با هم و با عشق بچین …
ولی از یاد مبر،
پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا
و در آن باز کسی می خواند ،
که خدا هست ، خدا هست
و چرا غصه ؟ چرا !؟!

 

برای تویی که گفتی ناراحتی و دلت شکسته

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت 2:23  توسط حمید  | 

خسته ام

ای خدای مهربانم خسته ام

از جفای این جهان بشکسته ام

تو که آگاهی به قلبم هرزمان

پس کجایی یاورم ای مهربان

تو کجایی که دلم ویران شده

از فراق عشق بی سامان شده

درجهانی که محبت رنگ باخت

روز و شب باید به این سردی گداخت

خوب بودن بازی انسان شده

در دلش دیوی ژرازکتمانشده

تا تو صاحب نام و سرداری خدا

نیستم یک دم زمهر تو جدا

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت 0:0  توسط حمید  | 

غصه هایت برای من

من هر روز و هر لحظه نگرانت می شوم که چه می کنی !؟
پنجره ی اتاقم را باز می کنم و فریاد می زنم
تنهاییت برای من …

 غصه هایت برای من …

همه بغضها و اشکهایت برای من ..
بخند برایم بخند
آنقدر بلند
تا من هم بشنوم صدای خنده هایت را…

صدای همیشه خوب بودنت را

دلم برایت تنگ شده
دوستت دارم …

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 22:41  توسط حمید  | 

باید به خودم فشار بیاورم تا تمام لحظه هایی را تجربه کنم که خدا امروز به من بخشیده.
در لحظه نمی توان صرفه جویی کرد،
جایی برای ذخیره لحظات وجود ندارد،
تا سر فرصت و آرامش، برگردیم و از آن ها استفاده کنیم،
اگر از این لحظات لذت نبرم، آن ها را لاجرم و برای همیشه از دست می دهم.
باید لحظات کوچک امروز را بپذیرم، که همه چیز در چرخشند.
تنها بدین گونه می توانم از دردم رها شوم و زندگی ام را باز بسازم
..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 15:40  توسط حمید  | 

پنجره
پنجره باز و بسته کن
ياد هواي ابري و
ابرهاي دل شکسته کن
پنجره باز و بسته کن
ياد پرنده آسمان
نسيم ريشه بسته کن
در پي پاره تنم
زخمي و دربه در منم
لال‌ام و در سکوت خود
بر سر و سينه مي زنم
روزي نمي رسد که من
به دوري تو خو کنم
خواب تو را عزيز من
چگونه آرزو کنم

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 22:44  توسط حمید  | 

اينجا براي از تو نوشتن هوا کم است
 دنيا براي از تو نوشتن مرا کم است
اکسير من نهاينکه مرا شعر تازه نيست
 من از تو مي نويسم و اين کيميا کم است
دريا و من چه قدر شبيهيم گرچه باز
من سخت بيقرارم و او بيقرار نيست
 با او چه خوب مي شود از حال خويش گفت
 دريا که از اهالي اين روزگارنيست
امشب ولي هواي جنون موج ميزند
دريا سرش به هيچ سري سازگار نيست
 اي کاش از تو هيچ نمي گفتمش ببين
دريا هم اينچنين که منم بردبار نيست
 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 22:41  توسط حمید  | 

آدمی اگر فقط بخواهد خوشبخت باشد به زودی موفق می گردد .

ولی او می خواهد خوشبخت تر از دیگران باشد و این مشکل است .

زیرا او دیگران را خوشبخت تر از آنچه هستند تصور می کند

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 20:19  توسط حمید  | 

زندگی

چون گل سرخی است پر از برگ و پر از عطر و پر از خار

يادمان باشد اگر گل چيديم

عطر و خار و گل و برگ همه همسايه ديوار به ديوار همند

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 20:18  توسط حمید  | 

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت

 غصه هم خواهد رفت

 انچنانکه فقط خاطره ای خواهد ماند

 لحظه ها عریانند

 به تن لحظه خود

 جامه ی اندوه نپوشان هرگز . .

 

تقدیم به تو

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آذر 1389ساعت 20:18  توسط حمید  | 

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی برخورد .
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد .
یادم باشد که روز و روزگار خوش است تنها دل ما نیست .
یادم باشد از چشمه درس خروش بگیرم و از آسمان درس پاک زیستن .
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ...    .
یادم باشد با سنگ هم لطیف رفتار بکنم مبادا دل تنگش بشکند .
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به این دنیا امده ام نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان
+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 1:30  توسط حمید  | 

عشق بازی به همین اسانی است
که گلی با چشمی بلبلی با گوشی
رنگ زیبای خزان با روحی
نیش زنبور عسل با نوشی
کار همواره باران با دست
برف با قله کوه
رود با ریشه بید
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه ای با آهو
نسیمی با زلف
دو کبوتر با هم
و شب و روز طبیعت با ما
عشق بازی به همین اسانی است

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 1:27  توسط حمید  | 

کاش میشد عشق را در یک کلمه تفسیر کرد .
کاش میشد زندگی را در یک نگاه تقسیم کرد .
کاش میشد رنگی برای احساس تعیین کرد .
کاش میشد سرنوشتی برای خود تنظیم کرد .

نوشته شده ازعمیق ترین قلب دنیا

  

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 1:25  توسط حمید  | 

هرکه عاشق شد جفا بسیار می باید کشید

بهریک گل منت صدخار می باید کشید

من به مرگم راضیم اما نمی آید عجل

بخت بد بین کز عجل هم ناز می باید کشید

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 19:59  توسط حمید  | 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

گفت یارب از چه خوارم کرده ای

برصلیب عشق دارم کرده ای

خسته ام زین عشق دلخونم نکن

من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگت پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 19:44  توسط حمید  |